✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها انسان ... تنهایی بزرگست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دنیا کتاب کوچکی است ... از اول میخوانم ... و تمام نمیشود ... ! [ آزاده دواچی | روایت چند تصویر]
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنان که به کار عقل در می کوشند / زنهار که جمله گاو نر می دوشند / آن به که لباس ابلهی در پوشند / که امروز به عقل تره هم نفروشند / ... ! [مخاطب =خودم][**حکیم عمر خیام نیشابوری**]
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب همه بی تو کار من، شِکوِه به ماه کردن است / روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است / متن خبر که یک قلم، بی تو سیاه شد جهان / حاشیه رفتنم دگر، نامه سیاه کردن است / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
شاعر اين نيست كه مردم خيال ميكنند . كسي كه مثل خانلَري و ديگران ، اين همه دوندگي براي شهرت خود دارند ، طالب براي شهرت اند نه شاعري . شعر يك جور زندگي است " زندگي خود را كسي اين همه تلاش ندارد كه نمايان كند! " در هر صورت" آدم بودن ، مردبودن ، بهتر از شاعربودن به اين معني هاست ... ! [نيما يوشيج - كتاب يادداشت هاي روزانه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ciscoes, Canada by Paul Vecsei
✔ عـلـ[بابا]ــی
از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را / دریغ بر خاک ریختیم / جان من و تو تشنه پیوند مهر بود / دردا که جان تشنه خود را گداختیم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از جاده ها می گویم ... که نه دیده نه رفته ایم ... اما انگار عبور کرده ایم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن