✔ عـلـ[بابا]ــی
جهان سایه ی توست روش از تو دارد / ز نور تو باشد بقا و فنایش / منم مهره ی تو فتاده ز دستت / از این طاس غربت بیا درربایش / بگیرم ادب را ببندم دو لب را / که تا راز گوید لب دل گشایش / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما / حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان / باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت / ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت / نز تفکر، عقل مسکین، پایمال صبر دید / نز پریشانی دل شوریده، چشم خواب داشت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته / به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی / ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح / که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که بهکار آید ... ما نگفتیم تو تصویرش کن ... ! [احمد شاملو]
✔ عـلـ[بابا]ــی
باید دانست که گاهی ... *هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است*!
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است ... تنهایی در قطار هزار نفر ... ! [غلامرضا بروسان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
فراموش نکنید ،هر چيز قيمتي دارد ... پنير مجاني فقط در تله موش يافت مي شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو / شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو // از پی دیدن رخت همچو صبا فتادهام / کوچهبهکوچه، دربهدر، خانهبهخانه، کوبهکو / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 38 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن