✔ عـلـ[بابا]ــی
ای فصل با باران ما برریز بر یاران ما / چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما / ای چشم ابر این اشکها میریز همچون مشکها / زیرا که داری رشکها بر ماه رخساران ما / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی لــحظه های ســــکوت ... پــر هیاهو ترین دقـایق زندگی هستند ... مــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهیم بـگوییم "ولی نــمی توانیم" ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hraunfossar Waterfall, Iceland by Orsolya and Erlend Haarberg
✔ عـلـ[بابا]ــی
به زخم خنجر سکوت ... چنان مبتلا شده ام که ... امیدی به التیامم نیست ... دانی که دریا چگونه دریا شد؟ ... [از پیوستن اشک های بسیار] ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
مقصد مهم نیست، مسیر هم مهم نیست ... حتی خود سفر هم چندان مهم نیست ... فقط و فقط ؛ همسفرِ که خیلی مهمه [خیلی مهم] ! … /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در گِل بمانده پای دل، جان میدهم چه جای دل؟! ... وز آتش سودای دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دردی بـرای کشیـدن ... و سکوتی برای تعارف ! ... این است بزم هر شب خانه من ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
و اشک حلقه میزند در چشمانم ... از مفهوم این شعرها ... [که هرگز برایت ننوشتم] ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است / تاریخ مصرف دل انسان گذشته است / در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب / عکس گلوله ای است که از نان گذشته است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگار ... خوشبختی هایم را با عجله در سرنوشتم نوشته بودند ... [بــد خـــط بود و ناخوانا] ... چراکه روزگار ... نتوانست آنها را بخواند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در این شب سیاهم ،گم گشت راه مقصود ... از گوشهای برون آی، ای «کوکب هدایت» ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا / گر بدان شادی که دور از تو بمیرم , مرحبا / دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما / بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟ / ! .../
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن