✔ عـلـ[بابا]ــی
دختران اصفهان 1920 ... ! [برگرفته از دیوار علی خدایی عزیزم ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Kali Gandaki River, Nepal by Cory Richards
✔ عـلـ[بابا]ــی
دردی ست درد عشق که هیچش طبیب نیست / گر دردمند عشق بنالد غریب نیست / دانند عاقلان که مجانین عشق را / پروای قول ناصح و پند ادیب نیست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Translucent Nudibranch by Jennifer Hayes
✔ عـلـ[بابا]ــی
میگفت : ... همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پا به پایم نمی آمد ... حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم ... امروز فهمیدم ریگی که در کفشش بود او را می آزرد ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
Roosevelt Elk Cows by Michael Nichols
✔ عـلـ[بابا]ــی
با هر چه عشق، نام تو را میتوان نوشت / با هر چه رود، راه تو را میتوان سرود / بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را / با دستهای روشن تو می توان گشود / ! ... / [محمد رضا عبد الملکیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moose, Snake River by Glen Hush
✔ عـلـ[بابا]ــی
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد / داند که روز گردد روزی شب شبانان / باور مکن که من دست از دامنت بدارم / شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در انتهای روز، امروزم را به باد خواهم سپرد ... و امشب را کنار پنجره بیدار میمانم ... میدانم که بامداد ... امروز دیگری را با خود می آورد تا من ... دوباره آن را بسپارمش به باد ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
کنار تو هستم، که یار تو هستم ... که بیش از خودت بی قرار "تو" هستم ... چه با هم چه تنها چه حالا چه فردا ... چه در آسمان و چه خاک و چه دریا ... نترس از سفر ها، که یار توهستم ... نترس از خطرها، کنار توهستم! ... / [افشین یدالهی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوای قریه بارانیست ... کسی از دور می آید ... کسی از منظر گلبوته های نور می آید ... نگاهش بوی جنگلهای باران خورده را دارد ... و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد ... دل من سخت می گیرد ... هوای قریه بارانی ست ! ... / [محمد شمس لنگرودی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن