✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش ... گذر زمان در دستم بود ... تا لحظه های با تــو بودن را ... آنقدر طولانـــی میکردم که ... برای بـی تو بودن ... وقتی نمی ماند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Black-Browed Albatrosses, South Georgia by Marius Coetzee
✔ عـلـ[بابا]ــی
من آن نیَم که حلال از حرام نشناسم ... شراب «با تو» حلال است و آب «بی تو» حرام ! .../ [سعدی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bird Hunter, Pakistan by Randy Olson
✔ عـلـ[بابا]ــی
دست هامان ، نرسيده است به هم ... ! [فریدون مشیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه سازم با غمت ای مایۀ صبر و قرار امشب / که دور از روی ماهت, مانده ام در شامِ تار امشب / عنان تابم از کف شد که چون زلفت پریشانم / خدا داند که چونم در هوایت بیقرار امشب / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا / میکِشَد نرگس مست تو به میخانه مرا / متحیر شده ام تا غم عشقت ناگاه / از کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا ؟ / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق ... ای تو بالاتر ز وهم این و آن، بی من مرو ... ! / [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش دردهکده عشق فراوانی بود / توی بازارصداقت کمی ارزانی بود / کاش اگرگاه کمی لطف بهم میکردیم / مختصربودولی ساده وپنهانی بود / کاش به حرمت دلهای مسافرهرشب / روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود / ... ! [مریم حیدرزاده]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن