✔ عـلـ[بابا]ــی
نامه رسان نامۀ من دیر شد / کودک ولگرد فلک پیر شد / خون به رگ زال زمان شیر شد / بردۀ بیچاره ز جان سیر شد / ... [نامۀ ما را نکند باد برد؟ ...] /
✔ عـلـ[بابا]ــی
نیستی ... و من هر لحظه ... به موریانه هایی فکر می کنم که آهسته و آرام گوشه های خیالم را می جوند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در اینکه زن یک اثر هنریست شکّی نیست ... انسان بهطور کلّی یک اثر هنریست ... «بهشرطی که انسانیت را قدر بداند و نگهش دارد.» ... ! / [داستان مرز و نقاب؛ سیمین دانشور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم / شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم / در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست / جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم / ! ... / [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمری که صرف «عشق» نگردد بطالت است / راهی که رو به «دوست» ندارد ضلالت است / من مجرم محبت و دوزخ فراق یار / و آه درون به صدق مقالم* دلالت است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش قلم، نشانی تو را مینوشت ... نه نقش پیشانی مرا ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Khaju Bridge, Iran by Murat
✔ عـلـ[بابا]ــی
تقويم ِ دل ِ من نسبتی با تقويم های جهان ندارد ... ميان ِ برگ ريزان ِخزان، وسط ِ چلهی زمستان هم میبينی نوشته اند بهار ... آن لحظه كه تــــــــو ... خنديدی! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Carnival, Venice Photograph by Dave Yoder
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد / آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد / آزمودم دل خود را به هزاران شیوه / هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد / ! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن