✔ عـلـ[بابا]ــی
ﻣﺮﻫﻢ ﺯﺧﻢ ﻫﺎی ﻛﻬﻨﻪ اﻡ ،ﻛُﻨﺞ ﻟﺒﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ!... ﺑﻮﺳﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮاﻫﻢ ... فقط ﭼﻴﺰی ﺑﮕﻮ ! ... / [ناصر رعیت نواز]
✔ عـلـ[بابا]ــی
گوي سبقت را ربود از عاشقان با بردباری ... آنكه راه عشق را پيمود با پای شكسته / وصلت پير و جوان بسيار دورست از مُروّت / زشت باشد پيش زيبا چهره، كالای شكسته ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید / نمیرسید به رغم چراغ، دید به دید / دری گشوده نشد قفل روزگار شکست / دل تمامی این شهر را کلید کلید / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ملک درویشی نپنداری که بی لشگر گرفتم / این ولایت من به آه گرم و چشم تر گرفتم / آب حیوان بد قناعت جستم از ظلمات خلوت / این روش تعلیم من از خضر پیغمبر گرفتم / ... ! [خط زیبای میر امید]
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از عقرب نمي ترسم ولي از «نيش» می ترسم / ندارم شكوه از بيگانگان از خويش می ترسم / ندارم وحشتی از يوز و ببر و حمله ی شيران / از آن گرگی كه مي پوشد لباس «ميش» مي ترسم / مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاری نيست / ولي از آن مسلمانان «نادرويش» می ترسم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ... رحمتت دریای عام است ... زلطفت قطرهای ما را تمام است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فکر تو را ... حتی در میان خنده هایم هم نمیتوانم پنهان کنم ... هر چقدر که میخندم، باز غم نبودن تو ... خودنمایی میکند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
مال کسی باش؛ که حتی اگر ساده ترين لباس هم تنت باشد ... تو را به همه ی دنيا نشان دهد و بگوید :... [اين همه دنيای منه] !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم / لبخند خوشش به حور و رعنا ندهم / گر یاد کند مرا هر از گاهی چند / گرد رخ وی به چشم بینا ندهم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از پاســخ من معــــلمان آشفــتند / از حنجرشـان هر چه در آمد گفتند / اما به خدا هنــــــوز هم معتــــقدم / از جاذبه ی تو سیب ها می افتند / ... ! [حمیدرضا امینی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تلخ است که لبریز حقایق شده است / زرد است که با درد موافق شده است / شــــاعر نشدی، وگرنه می فهمیدی / پاییز بهاریست که عاشق شده است / ... ! [میلاد عرفان پور]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن