✔ عـلـ[بابا]ــی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت / که نظر نمیتواند که ببیندت که ماهی / من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن / همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهای / حسن تو جلوه میکند وین همه پرده بستهای / خاطر عام بردهای، خون خواص خوردهای / ما همه صید کردهای، خود ز کمند جستهای / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما برنده ایم اگر : ... لحظه های شیرین امروز را قربانی اتفاقات تلخ دیروز نکنیم ... پس نـه در حســرت دیـروز و نـه در رویـای فـردا ... فقــــط بــرای امــــروز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو ... زندگی فرصت تنگی ست، بیا عاشق شو ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Chinese Tree Viper, Koh Chang by James Tadra
✔ عـلـ[بابا]ــی
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان / که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان / که شنیده است نهانی که در آید در چشم / یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟ / یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه / در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟ / چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم / که جهانی است پر از راز به سویم نگران / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
غرور خیره ماند بر دریچه های رو به رو / و جاده های بی سوار و بی غبار و های و هو / مرا به آسمان ببر، ببر به اوج بی کسی / که بگذرم ز بودنم به حرمت نگاه او / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
White Temple, Chiang Rai by Steve Herrod
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر آن مجنون سابق نیستم / آن بیابان گرد عاشق نیستم / اینک از اهل نسیم و سایه ام / با تب صحرا موافق نیستم / با سلامی با خیالی دل خوشم / در تکاپوی حقایق نیستم / بس کنید اصرار را، بی فایده ست / شاید من برای عشق لایق نیستم / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق یک سیب بهشتی است که بی پرهیز است / و به اندازه ی چشم تو خیال انگیز است / مملو از خون دل است این همه، اما دل نیست / کاسه ی صبر من است این که چنین لبریز است / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Monkey and Buddha, Lop Buri by Amy Dunlop
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن