✔ عـلـ[بابا]ــی
ای با من و پنهان شده / از دل سلامت میکنم // تو کعبه ای هر جا روم / قصد مقامت میکنم / ! ... / [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت این بغض و نگاه ... بیدی نشسته،،که ... خیال میکرد هیچ وقت با این بادها ... نمی لرزد ! ... / ،،
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتمش احوال عمرم را بگو، این عمر چیست ؟ ... گفت یا برق است یا باد است یا افسانهای ... ! [ابوسعید ابوالخیر]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Frosted Trees, Alaska Photograph by Susan Stevenson
✔ عـلـ[بابا]ــی
شبیه آخرین خلال کبریت نم کشیده ای بر سر دوراهی روشن شدن و نشدن ... به بختی فکر می کنم که اگر اینبار با من یار باشد و روشن شوم ... یقینا از آتش جنونم تمام درختان این جنگل را، ارثیه خواهد رسید ... ! [حمیدرضا هندی - خنیاگر]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ski Lift, Taos, New Mexico Photograph by Sherri Lunte
✔ عـلـ[بابا]ــی
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید / زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش / بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست / یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از مجاورت يک درخت مي آيم ... كه روي پوست آن دست هاي ساده ی غربت اثر گذاشته بود: ... «به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي.» ... ! [سهراب سپهری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست / ای آتش جان پاکبازان / در خرمن من زبانه از توست / ! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن