✔ عـلـ[بابا]ــی
آب یک جا مانده ام ... دریا کجاست ؟ ... مُردم از بس ... روزهای زندگی تکرار شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب نشسته صبحدم برخاسته / می برندت زین جهان ناخواسته / این نفس فردا نمی آید به دست / پس به شادی بگذرانش تا که هست / ... ! [فریدون مشیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
در حوالی احوالم کسی سراغم را نمیگیرد ... انگار پشت درب خانه ام جز خودم ... کسی نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Green Sea Turtle, Red Sea Photograph by Dmitry Marchenko
✔ عـلـ[بابا]ــی
تماشا دارد افتادن ز چشم مردمان وقتی ... که عینک مست می گردد از آن بالا نشینی ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
American Bullfrog in Green Grass by Matthew Smith
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکس رخ ماه بر دل آب افتاد / ازشوق لبش لبان آب، آب اُفتاد / ای مشک تو شاهد قضایا بودی / دیدی که چگونه آب بی تاب افتاد / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Gannet, North Atlantic by Andrew Parkinson
✔ عـلـ[بابا]ــی
گــــــــــــــــاهی دلم میخواهد ... خرمایی بخورم! و فاتحه ای بخوانم برای روحم ! ثوابش هم ارزانی آنهایی که ... بودن و رفتنم برایــــــــــــــــــــشان فرقی نداشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bowerbird, Australia by Tim Laman
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن