✔ عـلـ[بابا]ــی
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر / زار و بیمار غمم ،راحت جانی به من آر / قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد / یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگشتم را که به لب می گزم یعنی حرف هایی هست برای دوختن پیراهن بلند پچ پچ هایمان ... اما اندازه اش را که بگیری به گره ای کور می رسی که در آن واژه و هجا جمله هایی لال می شوند ... و در نخ سکوتم که می روند انگشتم را به لب هایم می دوزند! ... چقدر بوی خون می آید ... ! [از دوروییها]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هنوز آنقدر ضعیف نشده ام که خطرِ ریزشِ این کـوه را جار بزنم ... اما تــــو حوالیِ من که می رسی ... احتیاط کن ... ! [لطفاً] /
✔ عـلـ[بابا]ــی
تهرانِ من ،که سال هاست نقشه هامان را بر پوستت اجرا میکنیم ... تهران ِ خط خطی که با هزار برج تو را بر زمین میخ کرده ایم ... و این جاده قلاده ای ست دور گردنت ... شهر سگی من! از زیر پوست با تو حرف میزنم ... ! [گروس عبدالملكيان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به عشوه بیش مرو پیش شیر بی چنگال / بسا غزال که گاهی به تیر آهی رفت / چنین که ریخته ای زلف آتشین بر دوش / به دوش توست اگر از کسی گناهی رفت / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ... راه هزار چارهگر از چار سو ببست ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت ... جانم بسوختی و به دل دوست دارمت ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
مشکل این روزهام این خیابان های جدید است ... از هیچکدام شان با تو خاطره ندارم ... ! [کامران رسول زاده]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر روز دلم در غم تو زار تر است / وز من دل بی رحم تو بی زار تر است / بگذاشتیَم غم تو نگذاشت مرا / حقا که غمت از تو وفادار تر است / ! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن