✔ عـلـ[بابا]ــی
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ... تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد ... دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ ... از کجا وز که خبر آوردی ؟ ... قاصد تجربه های همه تلخ ،با دلم می گوید ... که دروغی تو ، دروغ ... که فریبی تو ، فریب ... ! (م.امید)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران ... رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران ... ما گذشتیم و گذشت آنچه که با ما کردی ... تو بمان و دگران ،وای به حال دگران ... ! (شهریار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بود آیا که در میکدهها بگشایند ... گره از کار فروبسته ما بگشایند / اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند ... دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند / به صفای دل رندان صبوحی زدگان ... بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند / ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عاشقان ای عاشقان ،آن کس که بیند روی او ... شوریده گردد عقل او ،آشفته گردد خوی او ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
حرف بزن ابر مرا باز کن ... دیر زمانی ست که بارانی ام ... حرف بزن حرف بزن سالهاست ... منتظر لحظه ی توفانی ام ... ! ( محمد علی بهمنی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
غم وشادی برعارف چه تفاوت دارد؟ ... ساقیا باده بده شادی آن ،کین غم ازوست ... سعدیا گر بکند سیل بلا خانه عمر ... دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درون سینه ام دردیست خونبار ... که همچون گریه میگیرد گلویم ... غمی آشفته دردی گریه آلود ... نمیدانم چه می خواهم بگویم ... ! (ه.ا.سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک مهمانی ... ! ( در سال ۱۳۰۴ )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن