✔ عـلـ[بابا]ــی
متن سنگ قبر اسکندر مقدونی : اکنون گور او را بس است ... آنکه جهان اورا کافی نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
متن سنگ قبر پوپک گلدره : دريا طوفاني ميشود ... آرام ميگيرد ... اما هرگز نمميرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما همان چشمه هایِ کم آبیم ... زندگی جمعِ دوستانه ی ماست ... ما اگر ضرب در هزار شویم ... ماندگاریم و جایِ ما دریاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما ... کوه ما سینه ما ،ناخن ما تیشه ما ... شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری ... همچو فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما ... ! (ادیب نیشابوری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در خلوت وصلت ،دگران صدر نشینند ... ظلم است که من در پس دیوار بگریم ... عمری غم عشق تو نهان داشتم اما ... امروز چنانم که در انظار بگریم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگو كجاست؟ ... آن جا كه - زیر بال عشق - در عالم وجود ... یك دم به كام دل ... اشكی توان فشاند ... شعری توان سرود؟ ... ! (مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از غم خبری نبود اگر عشق نبود ... دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟ // در سینهی هر سنگ دلی در تپش است ... از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟ ... ! (قیصر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای بی نشان محض ،نشان از که جویمت ... گم گشت در تو هر دو جهان ،از که جویمت // در بحر بی نهایت عشقت چو قطرهای ... گم شد نشان مه به نشان از که جویمت ... ! (عطار)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن