✔ عـلـ[بابا]ــی
و حالا دیگر ... آن پسر کوچولوی خجالتی ... دانشجوی سال ِ آخر خاطره هاست ... هنوز هم این ترم درگیر است ... آیا پاس می شود؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرحبا به تو ... ازپای من خسته تر است پای تو ... اما ... همچنان پیوسته میروی ... "ای پله برقیِ نازنین" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بادست های پینه بسته روزگار ... همچنان ... زمیندلمان شخم می خورد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نوروز خوانی در روستاهای مازندران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب ميخواهی ، سرابت ميدهند ... عشق ميورزی ، عذابت ميدهند / خود نميدانم كجا رفتم به خواب ... از چه بيدارم نكردي آفتاب؟ / خنجري بر قلب بيمارم زدند ... بيگناهي بودم و دارم زدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک شیرازی ده تا پیتزا رسونُ کشته بود ... پرسیدند چرا اینکارُ کردی؟ گفت چون شیراز تا حالا قاتل سریالی نداشته ... گفتند حالا این همه آدم! چرا پیتزا رسونا رو انتخاب کردی؟ گفت : ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 49 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن