✔ عـلـ[بابا]ــی
به کافی نت روم آنجا ته وینم/ به اینترنت روم درجا ته وینم / به هر وبلاگ و هر سایتی که آیُم / نشون از قامت رعنا ته وینم / ... ! (گلایههای باباطاهر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از بخت ماست شاید! ... که هر آنچه که می خواهیم ... یا بدست نمی آید ... یا از دست می گریزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میخواهم آب شوم ... در گستره ی افق ... آنجا که دریا به پایان می رسد ... و آسمان آغاز میشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شعری که با سکوت می خوانی ... شنیده خواهد شد ... می دانی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یاد تو ... ! (از مهدی سهیلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
برف می بارد و هر دانه برف ،پیک خوشبختی هاست ... ای فلک قند بسای بر سر تازه عروسان دیار من و او ... بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ ره دل می پویند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم ... سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم ... گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد ... و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در کارگه کوزهگری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش / ناگاه یکی کوزه برآورد خروش / کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ... ! ( Sami Herder, Scandinavia )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن