✔ عـلـ[بابا]ــی
کوچه های دل من باز خلوت شده است ... قبل از اینکه برسم ،دوستــی را بردند ... یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای ... دوست قسمت شده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میرسم اما به تو روزی دگر ... پنجره را باز گذاری اگر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آغاز انهدام چنین است ... اینگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان ... یاران ،وقتی صدای حادثه خوابید ،برسنگ گور من بنویسید: یك جنگجو كه نجنگید اما … شكست خورد ... ! (نصرت رحمانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در شهر ، دلبری که بخندد به ناز نیست ... عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست ... برق صفا نمانده به چشمان دلبران ... دیدار هست و دیده ی عاشق نواز نیست ... ! (فرخ تميمي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سکوت شب من، موج گیسوی تو آرام نداشت ،برق چشمان تو پیغام نداشت ... چه سرابی دارم ... که امیدم به نگاهت ... سالها یخ زده است ... ! (مهدي چراغي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترا من چشم در راهم شباهنگام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در کوچه باغ خاطــــــره ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قدم از کوچه ی بن بست بردار / وهرچه خاطــراتت هست بردار / به خاکســتر نشاندی هستی ام را / بیـــا واز دل مـــن دســـت بردار / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برو ای دل که دیگر نــا ندارم / برای گــــریه هایت جـــا ندارم / در این خط عبور بی سر انجام / تومی خواهی برو من پـا ندارم / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن