✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام شب را خوابیدم ،تا بیدار باشم ... برای لحظه ای که ... به دیدارم می آیی ... ! (امیر جمال امیدی ـ دفتر روزهای فیروزه ای)
✔ عـلـ[بابا]ــی
شعری که با خیال تو آغاز می کنم ... بندی است که از گلوی سخن باز می کنم ... می گویم و به گفتن شعرم برای تو ... بر خلق٬ مثل آینه ها ناز می کنم ... ! (مریم جلائی ـ دفتر باغ بلور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تمام خاک تن ام ، خاک دست هایم بیشتر از همه ورز خورده است ... ! این را تنها خاک پاهایم فهمید ... که تنها توانست راه برود ... ! (سیده زهرا یوسفی پور ـ دفتر روشنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا رویم را می خوانند، دلم را باز نکرده، دورم می اندازند ... گویند تاریخت گذشته ... ! (مهدی باجلان ـ دفتر امیدواری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
به عشق چه دادی؟ ... جز يك دستمال خيس از اشك ... براي تمرينِ يك لحظه عشق ،مرا تباه كردی ... اي كاش كمی وجدان بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خيليخوب و به تلخي، ميدانم ... تمام ترانههايي كه آواز شدهاند، تمام كلماتي كه سروده شدهاند، ميتوانستند ادامه یابند، زمانيكه جوان بودم ... كسي مرا با سر رهايم كرد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و عشقش را رها كن، زمانيكه ميميرد ... بر بالايِ استخوانهايش بنويس: بيشتر زنده نماند، تا به ما نان بدهد ... چهكسي جز سنگها او را ميخواهد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حرفی به من بگو ... پیش از آنکه مرگم فرا رسد ... کلبه خوابی نشانمده ... پیش از آنکه تا همیشه گم شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به انتظارش نشسته بودم ... که انتظار ناگاه آغوشش را به رویم گشود ... به انتظارش نشسته بودم ... که ناگاه در زیر ریزش سبکبارانه ی دانه های برف، در زیر بهمنی از برف دفن شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سبزه زاری تابناک ،می آیم و می روم ... می دانم روزی خواهد آمد ... که در برگ برگ غوغای عشق ات ... همچو صنوبر خواهم آرمید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن