✔ عـلـ[بابا]ــی
ماه از افسانه آمد و قصه نگفت ... بي بهانه اي حتا ... چون تو كه بي قصه و افسانه ای ... در كوچه ای خيسِ باران ... مي روی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در را پشت سرت بر هم کوبیدی ... و گرد و خاک از در و دیوار پایین ریخت ... حشرات در من این سو و آن سو می دویدند ... حالا می فهمم چرا خانه بوی نمناک کهنگی دارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز ابرها ... گريبان كهنه ي اين شهر را رها مي كنند ... امروز ، زير تمام چتر ها باران مي بارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرده ها که کنار می روند ... دیگر هیچ چیزی نیست تا بنگری و حس کنی ... چشمانت عمق تاریکی را می کاود ... و تو هیچ به خاطر نمی آوری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدمم ... ! اشتباه نکرده ام ... سیب بهانه ی کوچکی برای دهان من بود ... من بودم که تورا گمراه کردم ... تا راه رهایی از این بهشت جهنمی را نشانم دهی ... ! (آزاده زارعیان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
حوصله کن چکمه ی سوراخ ... حوصله کن ... چشمه ایست آسمان ... که بغض های وا نشده فراوان دارد ... ! (محمدعلی حسنلو)
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرح لبخند های من ، روی لب های کسی است ... که قرار بود دستانم را مهمان شانه هایش کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حرام لهجه اي شده ای ... كه بريده و ثلث مي خوانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لطفا دور مرا خط بکش ... و صحنه ی جرم را ... خودت تکمیل کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لطفا اگر كسي توانست اين نسخه را بخواند، بيمار و داروخانه را راهنمائي كند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما همه چیز را بازسازی می کنیم ... رویاهای شب قبل ... خانه های خرمشهر ... ارگ بم ... صحنه ی جنایت ... و حتی این عشقهای فسیل شده را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از جمله رفتگان این راه دراز / باز آمده کیست تا بما گوید باز ... پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز / تا هیچ نمانی که نمیآیی باز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن