✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر میوه بودم ... یقیناً توت فرنگی بودم ... و باز عاشقت می شدم ... حتا اگر یک کیک توت فرنگی بودم ... ! (زری شاه حسینی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بادکنکی راکه ... دل کودکیاش هوا کرده بود ... امروز ترکید !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قطار رفت ... بیصبرانه جا به جا میشوم ... روی نیمکتی در ایستگاه جا نماندهام ... سالهاست منتظر ِ قطار بعدیام ... ! (شهاب مقربین)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما اشک ریخته ایم ... تمام شب کابوس تبر را آبیاری کرده ایم ... ما درد را با شیره ی خام آوندهایمان از ریشه به ساقه برده ایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کفِ کفشهایم هنوز تمیزند ... از راهرفتن در باران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آينده يعني تو ... از گذشته هم آمده باشي ،آينده اي ... چه فرقي مي كند او يا من ... ضميرمان يكي است ،هر كه بيايد به حال آمده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای انگشتان بیات شده ام ... کسی در کوچه می خواند: «نون خشکیه . . . نون خشکی» ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برکه ،بی ماهی ... بیچاره ماهیگیر ... دل به قلاب می زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ... و به آن نشانند که نشانی ندارند ... و ندارند خبر از حالِ دل و من ... چه حافظ رندی و اندی ... بگذریم ! (موسی بندری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوته بینی آدمی کار وی را بدان جا میکشد که به هوای مزیدن چیزی تازه از خوراکی زهرآگین نیز نپرهیزد ... ! (شهریار - نیکولو ماکیاولی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سانحه هوايي و بزرگواري ايرانيان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شفاف بودي ... آنقدر كه روبروي پنجره با پرده ها اشتباهت گرفتم ... زدم كنار !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد، و دیگر آنکه آموخت و نکرد ... علم چندان که بیشتر خوانی/ چون عمل در تو نیست نادانی/ نه محقق بود نه دانشمند/ چارپایی بر او کتابی چند/ آن تهی مغز را چه علم و خبر/ که بر او هیزم است یا دفتر / ... ! (گلستان سعدی، باب هشتم، در آداب صحبت)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن