✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشم هایت که جرقه زد ،دلم سوخت ... و سیگارت که روی دلم روشن شد ،دلم روشن شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میخواهم کلمه را با تو قسمت کنم ... پهلویت بنشینم ... و درمیان این همه گنجشک ... چیزی بگویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چاقو سهم کوچک من بود از بریدگی ... از پیراهنی که پیرشده ام در تَنَت ... قوز کرده است خاطراتی که اندازه ام نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کهنه ی روی میز ... تازه می کند، خاطرات کهنه را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوبم ... درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند ... دیگرنگران داس ها نیستم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو اما دیگر نیستی ... کوله پشتی ام آن سوی خیابان ،از آتش تو می سوخت ... و کَسی به من زنگ نزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باعرض پوزش از همه دوستان ! ظاهرا وقفه 30ثانیهای برای ارسال کافی نیست ... حداقل 5دقیقه باید فاصله باشد تا پستهای خواندنی اینگونه نسوزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت این همه عینک ... چشم هایی بود که مرا نمی دید ... من که در کفش های تو ،راهم را گم کرده ام ... در عکس های دسته جمعی پی خودم میگردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنوندگان عزیز ... این نسل گوشش بدهکار نیست ... به ساندویج مغزش وقتی گاز میزنند ... گاز می گیرد !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت این در ... میتوانی اعتراض کنی ،اعتراض بپاشی ،اعتراض بنویسی ،فلاش تانک را ببوسی و آرام بیرون بروی ... ! (مهرناز قربانعلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دو عاشق، نگارگری ایرانی در عصر صفوی ... ! (دیدگاه را حتما بخوانید)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن