✔ عـلـ[بابا]ــی
مرگ مهلتي خواسته از ما ... براي زندگي كردن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من زندگيم را ... براي كس ديگري زندگي كردم ... كه نميدانم كيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر شعر نبود ... زندگي من چه تلخ گذشته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آزرده از هیچ ،آزرده از همه چیز ... زخمهایی بر صورت داشت که گویی لبخند می زد ... ولی در گریبان خود می گریست ... و بر لبخند خود می گریست ... ! ( بیژن جلالی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم ... مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد / مرا روز قیامت با غمت از خاک میخوانند ... چه محشر میشود مستی که از خواب تو برخیزد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چون رود میخواهد که با دریا بیامیزد ... بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راز این داغ نه در سجدهی طولانی ماست ... بوسهی اوست که چون مهر به پیشانی ماست ... شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار ... باز هم پنجرهای در دل سیمانی ماست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن