✔ عـلـ[بابا]ــی
من پلک به دیدن تو بستم ... بیناتر از این شدن چگونه؟ ... ای با همه، مثل سایه همراه ... تنهاتر از این شدن چگونه؟ ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی وقت ها همه ی حس هایت میرود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر عشق نبود؛ به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری ... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ... اگر عشق نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر مرگ نبود؛ همه کافر بودند، و زندگی، بی ارزشترین کالا بود ... ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه ثروت داشتند؛ دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند ... و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛ تا دیگران از سر جوانمردی، بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند ... اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد، اگر همه ثروت داشتند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر خواب حقیقت داشت؛ همیشه خواب بودیم ... هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛ ولی گنج ها شاید، بدون رنج بودند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛ و با اولین خمیازه به خواب می رفتیم ... و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان، حبس نمی کردیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ... خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند، و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر غرور نبود؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ... و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان، جستجو نمی کردیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن