✔ عـلـ[بابا]ــی
قدّم که به خودم رسید ،اولین شکوفه را برای تو خواهم چید ... ببین چقدر از تو بچه تر نیستم ! فقط شعرهای من از شعرهای تو کوتاهترند ... ! (حلیمه جهانگیر نژاد)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کلمه ها برهنه به دنیا می آیند ... لبخندشان نسیم ،نگاهشان باران ،تنشان ابر ... ما برایشان پیراهن می دوزیم ... یکی ماه ،یکی خورشید ... کاش کلمه ها کودک بمانند ... ! (حمود کویر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ پری از آسمان نمی افتد ،بر کف دستان به قنوت ایستاده ام ... باری: این جسد ،با قیمانده ی پیکری ست که روزی زیبائی اش را خواب دیده بودیم ... ! (مینو نصرت)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لباس هایت از روی طناب ... برای مردی دست تکان می دهد ... که حالا مجسمه ی من است ... ! (نصرالله قاسم پور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در همین نگاه درنگ کن ! به مرگ گفته ام زنگ بزند ... قبل از این که دلش تنگ شود ... نا گهان !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بادبادکم را باد با خود برد ... تا چند دقیفه بعد ... خیس از یک خاطره برگردد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواستم پرنده باشی ،پر بکشی و هرگز برنگردی ... حالا سال هاست در من لانه کرده ای ... شاخه هایم را شکسته ای ،هر شب خواب هایم را ریخت و پاش می کنی ... و هر روز نوک می زنی به زندگی ام ... ! (روجا چمنکار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
باید ... با بریل برایت بنویسم ... به من بگو چند سوراخ در این صفحه "لبخند "می شود ... و یا این کلمه " " که می ترسم به زبان بیاورم چگونه بر نشانه ها جاری شود تا تو بفهمی ... من نقطه نقطه نقطه ... ! (نیکی مرادی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 49 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن