✔ عـلـ[بابا]ــی
داغم به دلم مانده بود ... و به اضطرابم آنقدر چنگ زده بودی که ... چروک پیشانیام از ده فرسخی هم پیدا بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آغشته به صدای تواَم ... کوه آبِ نگاه توست ... به چه ایمان بیاورم ... وقتی می میرانی اَم ... رهایم می کنی ،دوباره می میرانی اَم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد این همه سال ... نه تو چشم از دیوار برمی داری ... ونه می گذارند من از خواب بیدار شوم ... با این حال ,آهسته از دیوار مغزت عبور می کنم ... خیلی آهسته ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برگشته ام ... تا خواب چشم هات را قاب کنم ... بر دیوار خاطراتی که ... بوی حلوا می دهد !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینجا ستاره ها کم تر از آن که فکرش را می کردیم گمنام می شوند ... دستم به دستهای تو نخواهد افتاد ... غلظتِ فلزاتِ این خاک ،پر رنگ تر از دستهای ما ،با هر پنجره راه راه می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشقت به گردن من افتاده بود ... گناهم به گردنت ... گفتم از این به بعد شعر های عاشقانه بگویم ... ولی نشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باد می ایستد تا ، زنجره برای جفت اش بخواند ... تو ، با تابستان رفته ای و من ، روی نیمکت پائیز تنها نشسته ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه کسی راهمان را کج می کند ... درون چهره هایی که دیده ایم ... و لباس های سیاهی که با باد می روند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با غروب که آمدی ... جدایم کن از خودم ... بچسبانم کنار کَسی که تاریخ تولدش ... هزار هزار سال دیگر بود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن