✔ عـلـ[بابا]ــی
دست هایم را بگیر ... مرا با خودم اندازه کن ... وقتی از خیالم می گذری ... قیل و قال نکن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي تير غمت را دل عشاق نشانه ... جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه ... ! (شيخبهائي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
این روزگار ... روزگار ناکامی ست ... دیگر به زبان نگاه هم ... نجوا نمی کنیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا هیچ کس نیست که بگوید ... در چه لحظه ای از پیوند ما ... کجا در امتداد این فاصله ها گناهی مرتکب شدم ... که این همه اندوه بر پیکرم می نویسی ... و من آب نمی شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تصویر کامپیوتری زیباترین زن دنیا ساخته شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بغض این خانه ... بدون بودنت ... می ترکد توی چشمان این زمستان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این روزها ... بغض لباس هایم دارد جر می خورد از دلتنگی ... دلم خوش است به آسمانی مکتوب ... و الفبایی که از بر کرده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در پایان زندگی ام بنویسید ... این مرد سال ها "تو" را درتمام عاشقانه هایش عوضی گرفته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر چگونه از این کوچه ی کثیف بگذرم ... که جای جای خانه هایش را ... این جا / کِش رفته اند ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگرد راهی بیاور ... تا زودتر به جایی برسیم ... جاییکه دوروبری نداشته باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می ترسم از این دلتنگی غریب ... از این دلشوره ی مدام ... که بودنم را موریانه وار می کاهد ... حیرت می کنم ،چه تحملی داشته ام این سال ها ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن