✔ عـلـ[بابا]ــی
جناب گارسون ،لطفا شکلات مرا سر میز دیگری بگذار ... دوباره عاشق که شدم بر می گردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پالتوی سیاه را بگذار برای بعد ... برای تابستان دلم ... پیراهنی سپید به تن کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درتو پنجره می کشم ... تا راهی برای ورود پیدا کنم ... کسی که صدایم زد ،سایه ای بود در کنارت ... که پنجره را می بست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق ... چقدر زود پیر شدی ! بچه ی خوبی برایت نبودم ،در سالمندیت هم شرمنده ... باید به خانه سالمندان بروی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش می شد که مرزهای دلت را برمی داشتی ... تامن بدون ویزا در تو مهاجرت می کردم ... مورد من سیاسی نیست ،من عاشقانه فرار کرده ام ... ! (ساناز داود زاده فر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لبخند مي زنم ... و دردي سخت راه مي كشد توي سينه ام ... زهر مي شود توي اين فنجانِچای ... سرد مي شود نيامدنت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اينجا يك فنجان نيم خورده دارم ... يك صندلي كنار بيحوصله گي هايم ... و صداهاي زندانيكه ... گاه گاه سر مي كشند از استخوان هايم ، و ريز ريز مي شوند روي پيراهن غروب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به دست هايم شك نكن ... به عاشقانه هايي كه كشيده ام روي پوست تن ات ... و به حرف هايي كه هر از چند گاهي نمي زنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دنیای کوچکیست ... تو روز هایت را بر می داری با تکه هایی از من که ریخته است روی خاک ... ومن مرزها را خط می زنم از کتاب ها ،از موهایم که عاشق بود ... ! (ناهید عرجونی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیش از تو کسی را نمی شناختم ... که نامش او را ترک کرده باشد ... وعشق، زیور ِسنگینی بود ... مثل خلخالی که به پای طاووسی بسته باشند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق تو ... دستمال ِتب داری است ... دو چندان می کند ... اندوه رودخانه ای را که در حاشیه ی گلدوزی اش می رود ... ! (مریم مهر آذر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینجادر چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست ... به تو فكر مي كنم ... وما ،چون باراني هستيم كه همديگر را خيس مي كنيم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو نیستی ،و هنوز مورچه ها شیار گندم را دوست دارند ،و چراغ هواپیما در شب دیده می شود ... عزیزم هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد از ریل خارج نمی شود . و من گوزنی هستم که می خواست با شاخ هایش قطاری را نگه دارد ... ! (غلامرضا بروسان)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن