✔ عـلـ[بابا]ــی
چون جهان تاریک و ظلمانی شود ،تو می آیی ... در میان ظلمت و این جهان ظلمانی ، همیشه چون خورشیدی ... و در بامدادانم طلوع می کنی ... ! (دلاور قره داغی، شاعر پروانه ها و یادها)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از چیزی رنج نمی برم ... اما آن جا، شاید روح آن منِ پریده رنگ از دردی ناشناخته می لرزد ... دیگر رنج نمی برم. می نگرم خود را و دیگران را ... به خود پیچیدنی تب دار ... زیر آن آسمان درخشان ... ! (چزاره پاوزه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خسته نیستی از چرک نویس های هر روزی؟ ... در زخم چشمانت تمام واژه های خط خورده ام خواناست ... در درخشانی ات هنوز فضای سپیدی پیداست ... جایی که در آن می توانم آشکار شوم ... ! (سونت لابه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو گفتی که پرنده ها را دوست داری ،اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی ... تو گفتی که ماهی ها را دوست داری ،اما تو آن ها را سرخ کردی وخوردی ... تو گفتی که گل ها را دوست داری ،و تو آن ها را چیدی ... پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری ... من شروع کردم به ترسیدن ... ! (ژاک پره ور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نوري كه تو در پيِ آني در درونت مأوا دارد ... آن حکمتی را كه ديري در كتابفروشيها ميجويي، اينك از هر برگ درون ات ميتابد ... زيرا ديگر درخت درون از آن توست ... ! (هرمان هسه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشبختی یک چمنزار است ... می میرد اگر پا بگذاری بر رویش ... تنهایی ازراهی که گذشته ای می آید ... ! (اوکتای رفعت)
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرنده ها، از روي كلمات دسته جمعي كوچ مي كنند ... سطرها تنها مي مانند ... دوستداشتنها پنهان مي شوند ... وما پير مي شويم ... دنيا، بهمين سادگي از راه هايي بي شمار در خود پيچيده است ... ! (علیرضا عباسی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
به چه ایمان بیاورم ... وقتی می میرانیاَم ؟ ... رهایم می کنی ... و دوباره می میرانیاَم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 49 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن