✔ عـلـ[بابا]ــی
غريبي بودم و گم كرده راهي ... مرا با خود به هر سويي كشاندند ... شنيدم ، بارها ،از رهگذاران ... كه زير لب مرا "ديوانه" خواندند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اين منم خسته در اين كلبهي تنگ ... جسم درماندهام از روح جداست ... من اگر سايهي خويشم يا رب ... روح آوارهي من كيست؟ كجاست؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
«اللهُمَّ إنا نَشکُو اِلَیکَ فَقْدَ نَبیِّناً صلیاللهعلیهوآله » ... بیست و هشتم صفر، یعنی ضمیمه شدن عطری بدیع به آسمان، و چه محروم است زمین ... که فروغ یگانه خود را از دست داده است ... بیست و هشتم صفر، روز سیاهپوشی قبیلههای سادگی و فروتنی است ... چه باید کرد که همیشه پیرو هر داغ، حلیفی جز شکیبایی نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهرت به کائنات برابر نمی شود ... داغی ز ماتم تو فزونتر نمی شود ... از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود ... سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد ... و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد ... یا رب به اهل بیت ندانم چسان گذشت ... آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تلنگـــــــــــــــــــــــــــــــر ... ! ( به صدمین تلنگر هم مفتخر شدیم )
✔ عـلـ[بابا]ــی
در زندگی برای هر آدمی ... از یک روز ،از یک جا ،از یک نفر به بعد ... دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ... نه روزها ،نه رنگها ،نه خیابانها ... همه چیز می شود دلتــــــــنــــــــگی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلام بر خاتم مهربانى و عشق ... ! سلام براو که گام هاى مهتابى اش شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند ... ! رحلت جانکاه پیامبر مهربانی و امام حسن مجتبی(ع) و آفتاب هشتم امامت حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) تسلیت باد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن