✔ عـلـ[بابا]ــی
درميهمانی تنهائی ... ودر ويرانهای موسوم به محبس خاطرات ... تنهای تنها نشستهام ... و باورهایم را مرور میکنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرغ دلم شور و نوا می کند / ذکر علیبن رضا می کند / می پرد و می رود از سینه ام / آه که عشق تو چهها می کند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جامی است که عقل آفرین میزندش / صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش / این کوزهگر دهر چنین جام لطیف / میسازد و باز بر زمین میزندش / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ...! ( Astana, Kazakhstan )
✔ عـلـ[بابا]ــی
شهادت غریب الغربا آقا امام رضا علیه السلام بر محبان آن حضرت تسلیت و تعزیت باد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را ... اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ... ما در تو به چشم دوستي مي بينيم ... اي دوست مبين به چشم دشمن ما را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مردی که ۷۰سال برای زنش گل خرید ... "جک میل"، کهنهسرباز انگلیسی ۸۹ ساله فاش کرد که در مدت هفت دهه زندگی مشترک خود با همسرش "ملی" حدود سه هزار دسته گل برای او خریده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پلكها را بتكان ... كفش به پا كن و بيا ... و بيا تا جايي که ،پارسايي ست در آنجا و تو را خواهد گفت : " بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثهْ عشق ،تر است " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ببر از خاطرِ آشفته نامم را ... بزن بر سنگ جامم را ... مرا بشكن ... مرا بشكن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
3 لوکیشن ثابت سریال های تلویزیونی ایران: بیمارستان، تیمارستان، قبرستان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به آن لب تشنه ميمانم كه ناگاه ... به دريايي درافتد بيكرانه ... لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده ... خورد از موج وحشي تازيانه ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 13 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن