✔ عـلـ[بابا]ــی
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد ... خلق را از طرهات آشفتهتر خواهیم کرد ... اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست ... پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد ... ! (ملکالشعرایبهار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دیده پی بلای دل میپوئی ... در آب بلای دل، بلا میجوئی ... خواهی که به اشک دیده دل پاک کنی ... سودت ندهد که خون به خون میشوئی ... ! (سلمانساوجی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
روباراَ آب بآمو دریا نانسته ... ببرده عالماَ دونیا نانسته ... اَجل وختی بآیه پیر شنو باز ... دیمیره آب من گوزگا نانسته ... ! (شیونفومنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی که برفتند حریفان پی هر کار ... زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار ... من یار طلب کردم و او جلوهگه یار ... حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار ... ! (شیخبهایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
من به پشت شیشه تنهایی افتاده ... نمیدانم، نمیفهمم ... کجای قطرههای بی کسی زیباست؟ ... ! (کارو)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن را که جفا جوست نمی باید خواست ... سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست ... مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست ... از دوست به جز دوست نمی باید خواست ... ! (رهیمعیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا ... از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا ... تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟ ... شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا ... ! (صائبتبریزی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام ! ... بنشین، خوش نشستهای بر بام ... ! (شاملو)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ... سرها در گریبان است ... کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو آن نگاه تازه ای ،که می شود با زلال چشم های تو وضو گرفت ... ای صدای گریه های تو آبروی لحظه نفس کشیدنم ... حضور تو تازگی است ... ردپای آشنای جاده های زندگیست ... با تو می شود دوباره زیست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 20 ساعت و 51 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن