✔ عـلـ[بابا]ــی
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد ... نخواست او به من خسته بی گمان برسد ... شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت ... کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مردن و گم شدن از ماست،نه از فاصله ها ... دل از اینهاست که تنهاست نه از حادثه ها ... گرچه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است ... مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگه کسی بهمون گفت اسب، میزنیم تو دهنش ... اگه نفر دوم بهمون گفت اسب، بهش میگیم احمق ... اگه نفر سوم بهمون گفت اسب، بهتره برای خودمون یه زین بخریم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند، ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که؛ تو را فرو بریزند ... ! تا تو را انکار کنند ... ! تا از رویت رد شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد ۳۰ سال هنوز نتونستن آب پاش ماشین رو یه جوری درست کنن که ۵ تا ماشین بغلی و عقبی و جلویی رو آب پاشی نکنه ... ! شیشه پاک کن ماشین رو که میزنی باید از همه اتوبان معذرت خواهی کنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد میکنید با همسرتان بر خورد میکردید ... اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید ... ! چطور؟ (دیدگاه را بخوانید)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از باغ مــیبرنــــد چــــراغانـــــــیات کنـــــــند ... تا کاج جشـــــنهای زمـــــستانیات کننـــــــد ... پوشـــــــاندهاند «صبــــح» تو را «ابرهای تـــار» ... تنها به این بــــــــهانه که بــــــارانیات کننـــــد ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دزد و قاضی ... ! (پروین اعتصامی) ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
شما باور می کنید ؟ ... ! (3)
✔ عـلـ[بابا]ــی
شما باور می کنید ؟ ... ! (2)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن