✔ عـلـ[بابا]ــی
اعمال روز عید قربان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمان هنوز ... همان شرمسارِ بهت زده/ زمین هنوز ... همین سخت جانِ لال شده/ جهان هنوز ... همان دست بسته ی تقدیر / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پردهای نیست ... محروم نماندهایم ... فقط غرق شده است؛ در باتلاقی از ایمان و ترس و عذابوجدان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بنگر که چند عاشق ز تو خفتهاند در خون ... زکمال غیرت خود ،تو هنوز می ستیزی ... چه کُشی مرا که من خود ،زغم تو کُشته گردم ... چو منی بدان نَیَرزد ،که تو خون من بریزی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم ... تا نگويي كه دلم غافل از آن عهد و وفاست ... خوبرويان همه گر با دل من خوب شوند ... خوب من، با همه خوبان حساب تو جداست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کلثوم بی نظیر عبدالله وزنه بردار پاکستانی الاصل : اولین زن وزنه بردار محجبه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
سامان گلریز هم که زنت باشه ... باز هیچی جای دست پخت مامانِ آدم رو نمیگیره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه، وصل ممكن نيست ... هميشه فاصله اي هست و عشق صداي فاصله هاست ... صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند ... و "عاشق همیشه تنهاست" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کار او آتش زدن ،من سوختن ... بر دل شب چشم بر در دوختن ... من خریدن ناز ،او نفروختن ... باز آتش در دلم افروختن ... "سوختن در عشق را از بر شدیم ... آتشی بودیم و خاکستر شدیم" ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 20 ساعت و 52 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن