✔ عـلـ[بابا]ــی
برلب جوی نشین و گذرعمر ببین ... ! (تهرانقدیم) ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک لحظه تو را دیدم وُ ابر شد ...حالا سالهاستْ ... مَشقِ آفتاب میکنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من / دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سرمن / عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد / رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پاییز آمده است پشتِ پنجره ... بیا برویم کمی قدم بزنیم ... نگران نباش ! دوباره بازمیگردانمَت به قاب عکس ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پستچیْ امروز جای نامه، تنهایی آورد ... به گمانم غرق شده باشی در خیالهام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهانهای نمانده است دیگر برای عاشقی کردن ... ! بیا برگردیم به کودکی ،دوباره با هم بزرگ شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنقدر نیامدی / پاییز هم دِلَش گرفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
توهم، درک اشتباه یکی از حواس پنجگانه است که در نبود یک محرک خارجی مربوط به آن حس به وجود میآید و توسط آن شخص درک میشود. (شنیدهام دچار توهم شدهای) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک ** به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 20 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن