✔ عـلـ[بابا]ــی
حباب های پراکنده در هوا ناخن می کشد بر آسمان ... ابر خراش برداشته بر می گرداند به زمین ... آرزوها را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در اعماق آب ها ... ماهی ها هی آرام نفس می کشند ... آرام عاشق می شوند ... روی آب که بیایند ... همه چیز تمام می شود !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این دردها که جایی از دست نمی دهند تنم را ... نخی می شوند تا بادبادکی هوا کنم ... که از هوای تو می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهمه سال ابر وُ ... یکلحظه آفتاب ؟ ... انصاف نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلقک های دربار ناصرالدین شاه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سازت را با بهار کوک کُن ... مرا با چشمهایت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دریایی که در گوشه های خانه اَت کاشته ای ،غرقاَم می کند هرشب ... باز که می گردم ... اشکم گُل می کند و پله پله ابر می کارم ... دیگر نمی توانم شعری بنویسم ... دستم جامانده در دستهایت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از پیاده روی برای دلم خسته شده ام ... شدیداً می خواهم به جای دیگری برسم ،به یک جایی که دیگر باشد ... همین ! چقدر یک عالمه راه بروی باز به خودت برسی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چقدر توی اتاق اَت تنهایی باید عاشقی کنی؟ ... چقدر او همه چیز بشود و تو هیچ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست داشتیم هنوز گاو باشیم ... اما زیر پای سربازان افتادیم ... تیکه پاره که شدیم ،پرتمان کردند جلوی عکاسان و شاعران ... ما پوتین های بی مصرفی هستیم جا مانده در میدان جنگ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرنده ها آب که می خورند سرشان را بالا می گیرند ... گوسفندها سرشان پایین است ... من به تفاوت این دو خیلی فکر کردم ،شکل آب خوردن مهم نبود ... سیراب که شدی ... یا باید سر خم کنی یا شکر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راه میروم ... و شهر زیر پاهام تمام میشود ... تو، هیچکجا نیستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر روز برایت نامه مینویسم و تو، همه را "برگشت" میزنی ... سپاسگزارم ... هیچکس تا بهحالْ اینهمه نامه برایم نفرستاده بود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن