✔ عـلـ[بابا]ــی
گلهای پرده ... پنهان لای چند چین ... پائیز باغچه !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیچکی که کاشتی ... بالا آمده ... تا پنجره ی اتاق من ... او !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آستین پیراهن زنانه ... گره خورده به دمپای شلوار مرد ... طشت رخت !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب می پاشد ... به گلهای پیاده رو ... دوچرخه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیراهنی رقصان ... سردرِ مغازه ... فروشنده ی سیاه پوش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاک گلدان را عوض می کند، خاک تازه ی مزار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دروغ / پرده ی افتاده ای بود در دستانتان ... ما اما زنان قبیله ی خود بودیم ... با دهانهای سوخته ... و روزهایی کافور ... ! (مهتاب کرانشه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ... محتاج دعاتم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شتر سواری اعراب مدل جدید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هميشه پاي شخص سومي ... در مذاكرات عاشقانه در ميان است ... ! (آنا رضایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
جهان به دور قرنیه ی چشم های تو می چرخد ... و هیچ جنگی جهانی تر از ... چشم های تونیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم همین گونه که هست / هست ... ! (امین احراری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
برهنه وضو می گیرم از آب که الف دارد، از ابر که الف دارد، می ایستم در میانه ی آبان که الف دارد و به ترتیل میخوانم : « لیله القدر خیر من الف شهر» که الف دارد ... ! (سعیده کشاورزی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
«سلام! پيرشي، پيِ چه ميگردي؟» ... «دنبال كار ميگردم آقا» ... «بگير اين هم كارد.» ... چشمي به هم زدن با غروبِ رفته بود مَرد ... شب در رسيده و كودكِ گُشنه بود مَرد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن