✔ عـلـ[بابا]ــی
باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه ... بی ترانه، بی بهانه ... شایدم،گم کرده خانه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزنامه ها ... تولد تو را فوق العاده ي دهان ها مي كنند ... و من براي جنازه ي خود ... دنبال تيتر تازه اي مي گردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالا فرض كه تو آفتاب ... پس چرا مدامِ تقويم ... از اين اسفند آن طرف تر نمي رود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کلید؟ ... ! کدام کلید؟ ... ! نکند از کلیدهای همان دسته کلیدی است که سالها پیش دادید ... و نگفتید مال کجاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و من چون یک کودک که دلخوش از آمدن اولین روز عید است ... همان گونه به وطن می اندیشم ... و به جنگ هایی که با هم داشتیم ،به آن « دام » هایی که به اسم و رسم عشق ورزی به روی برف « تزویر» از برای هم جا گذاشتیم ... و به آن تهمت هایی که به بهانه های زشت به هم زدیم ... و آن « مین» هایی که بر سر راه هم کاشتیم ... مین عشق و خیانت و گمراهی ... ! (برزان هستیار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیراهن ها ،پیراهن هایی که باید سنگسار شوند ... رویاها ،رویاهایی که دست از پا خطا کرده اند ... و مردگانی که تنها یک بار پایشان لغزیده است ... حالا برویم فاتحه مان را بخوانیم ... وخودمان را در سطل بازیافت بیندازیم ... ! (مریم اسحاقی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
" آه تنهايي تنهايي ... تنهايي ِ عريان ... بوي آغوش تلخت با من است " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جوانی مان حتما یک جای زندگی می میرد ... اما ما به همین چند سطر رسیده ایم ... به اینکه زندگی مان ... یک جای جوانی مرد ! (حامد داراب)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مشتری: سلام، پرینترم کار نمی کنه / پشتیبانی: مشکلش چیه؟ / مشتری: موس گیر کرده / پشتیبانی: چی، موس؟؟؟؟ آقا پرینتر که موس نداره/ مشتری: اِاِاِاِاِاِ ؟؟ واقعاً؟؟ پس عکسش رو می فرستم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنبیه بدنی در تهران قدیم ... فلککردن (فلك بستن) !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و ما پشت درها و این سوی بطالت ، زنگ زدیم ... زنگ زدیم و کسی صدایمان را نشنید ... از اینهمه گوشی خاموش به من برگرد ... به دلهرهی دری که تا تو بسته است ... و زنگ که میزنم فقط بگو: الو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از آن روزیکه ما را آفریدی ... بغیر از معصیت چیزی ندیدی ... خداوندا بحق هشت و چارت ... ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هفت پست امروزم در این گروه ، شعرهایی بود از یکی از دوستداران قیصر بنام ... ( فرشته پناهی ) !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گودال گور ... پر و خالی ... سایه ی عابران !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن