✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی نمی شود تمام حرفها را به گاوی گفت که ماغ می کشد ... و روزنامه های صبح و عصرِ مرا ... با اشتهای یک گرسنه ی معترض می جود ... گاهی نمی شود حتی ... ! (علیرضا عمرانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مسافری سرگردانم ... که حال خودم را دارم ... حال دستهای خالی ام را ... که بی هدف برای عابرانی بی نگاه ... دست تکان می دهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه چیزم خوب نیست ... حالم و دستهایم ... که مدام به هم می خورند و من بیدار نمی شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالم عجیب است ... حال ماهی کوچکی ... که در هوس تُنگی است ... پرآب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
ارتباط مشكوكي بين من و كِشوي آشپزخانه ... توازن زندگي را به هم، خواهد زد ... عاقبت !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لب هایت را بیشتر بخندان ... ! (ستار جانعلی پور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوه به کوه رسیده ... آدم به عدم ... و ما به تو ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدا کند پلاک را شهردار دست کاری نکند ... خیلی وقت است تو، با ،ۥارمَک و، خاطره و خنده های آبی ... هُری نریخته ای وسط حیاط ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزي خواهي گفت ... دوستت دارم ... وبا عقده اي گشوده ... زندگي را در من ادامه خواهي داد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از آن گذرگاه خوش منظر امروز ... چند مادر بزرگ پیر مانده اند ... که همیشه بوی پماد می دهند ... ! و هیچ کس باور نمی کند ... آنها همان دخترانی هستند که روزگاری به یک نگاهشان ... دلمان می لرزید و زانوهایمان مثل ژله شل می شد ... ! (عباس صفاری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
میکروبیولوژی ... ! (رضا مرتضوی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن