✔ عـلـ[بابا]ــی
قدم به قدم جلو که میروم ... پرت میشوم از واژهها ... که شکل تو را کروکی میکشند شبیه من ... اینبار تو و من و رد پاهایی که به مقصد نمیرسند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من لابه لای زیبائیت دنبال خدا میگردم ... خوابم میبرد پای بهانه های نیامدنت ... و صبح قبل از بیدار شدنم ... رفته ای با یاداشتی که: دیگر برنمیگردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو از آن زمستان نمور ... که از ارتفاعات برف گیر شانه هایت شروع می شد ... بی قرار تر شده ای ... با گنجشکهای روی دامت یکی دو تا میکنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میز عصرانه را به سلیقه چشمانت چیده ام ... شاید بِرِسی ... وچتر و چمدانت را ... به بی قراری این عصر خیس تکیه دهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا ببخشيد منتقدان عزيز ... ! اگر قواعد ظريفتان را رعايت نميكنم ... اين روزها همه قافيه را باختهايم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پدرم پیش از آنکه بمیرد نگفت ... برای رفتن از این دنیا ... نیازی به بستن بند کفش هايم نیست ... و باور نمی کرد ... بغضی که در گلوی خانه گیر می کند ... راه پیش و پس ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر صبح با چمدانی از خانه خارج می شوم ... هرشب با چمدانی به خانه برمی گردم ... و بندهای باز کفش هایم می دانند ... آنکه میان زمین و هوا معلق مانده است ... جایی نمی رود !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فاصله ... ! (مانلی فخریان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند/ مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند/ غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر/ خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 22 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن