✔ عـلـ[بابا]ــی
نترس ! غروب دنبال مان نمی آید ... دروغ می گوید باران ... و من دو پیراهن بیشتر پاره کرده ام ... از ابرها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اصلاً وقتی که نیستی ... کوچه آنقدر تنگ می شود که ... وقتی که می خواهم خسته به خانه برگردم ... سرم به دیوارها می خورد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پاییز، نیامده بهانه ات را می گیرد ... باران قطره قطره جانم را گرفت ... خاطره ای تلخ است در این شعر پاییز ... ! (گلاره چگینی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازدرونِ رگ های آبی ات ،تلخیت را ،و مرا به خاطر بیاور ... ! خسته،دلخور، دل گیر، بدون تو آسمان مقوایی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اين باربرهاى جوان ... چه بارها مانده تا اينكه پير شوند ... اينجا ،سر ِ ناصرخسرو ... ابتداى پلههاى مسجد ِ شاه ... ! (ابوالفضل پاشا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی دلخوشی ساده لوحانه ای ست ... و لبخندی ست از سر رضایت و تسلیم ... که بر چهره ام نمی نشیند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آبگرفتگی امروز تهران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون تصویر تو در قاب است ... دیوار را تحمل می کنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آفتابي شده اي ... و بر لب بام موهايت را شانه مي زني ... من پلك نمي زنم ... تا ساعت ديواري ،پرنده اي را كه در سينه اش حبس كرده است ... رها كند ... ! (حامد رحمتی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب ... ستاره هايش را انكار مي كند ... و من ... در آينه لبخند ميزنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كجاي اين زمين سرد ... به خاكم خواهي سپرد ؟ ... صبركن ... هنوز دست هايت را نبوسيده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه بسيار ... من با تو آموختم ... و بي تو ... چه بسيارتر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می رهی ،می رهم ... اتفاق از پهنای روز می گذرد ... تردید در آواز گلویم ! قرن هاست که بیدار نشده ام ... ! (مهتاب کرانشه)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن