✔ عـلـ[بابا]ــی
بعضی از استادها کلاس هايشان به قرص دیازپام می ماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شما جوانان یادتون نمیاد ... یک زمانی دختران خواستگارشان را رد میکردند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهمه کاربرو ... اینقدر خلوت ؟ ... ! هووووووووووووووووووف
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا از ذهن نگاتیوها پاک نشده ایم ... جای مرا برای این عکس خالی کن ... اگر دیر شود ،روزی آنقدر لرزش دست می گیریم ... که هیچ سایبر شاتی هم نمی تواند بی چروک بگیردمان ... ! (سهیل نصرتی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سکوتت را دوست دارم ... اما گاهی هم می زند به سرم ،نامه ی ابر را نخوانده مچاله کنم ... و بیندازم در یقه ی پیراهنت ... ! (علی اسداللهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و این مورچه ها ... سالهاست که با خرده های نان ... دوستی مان را آغاز کرده ایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پژو 206 ... سبز چمنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اهواز ... شهرغبارها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی به مرگ فکر میکنم ،میدانم باید به زندگی فکر کرد ... وقتی به زندگی فکر میکنم ،میدانم چیز دیگری نیست ،باید به تو فکر کنم ... وقتی به تو فکر میکنم ... نمیدانم چه کنم ... ! (شهاب مقربين)
✔ عـلـ[بابا]ــی
فراموشی می آید ... مثل همین پائیز ،با ابرهای سهمگینش ... دیروز برگ خشکی دیدم ... که نمی دانست از کدام شاخه جدا شده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام این نقطههای تعلیق ... قطاری است که جادههای مرا نمیرساند ... به ایستگاهی که تو آنجا ... برایم دست تکان دهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتند : واجد شرایط ایم ،و ما در میهمانی گنجشک ها شرکت کردیم ... هیچ کس نمی داند آن صدای موهومی که درمن بود ... صدای باد نبود صدای تو بود ... و آغاز بلند آیه ها ... ازمن بود ... ! (نسیم جعفری)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن