✔ عـلـ[بابا]ــی
شعر ... مثل حرف زدن در خواب است ... اول دیگران را ... و سپس تو بیدار می کند ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب می شوی برف ... وقتی بشنوی ... چه به روز من آوردی ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
عادت نکردهام هنوز ... خيال ميکنم روزي بازميگردي ... آرام از پشت سر ميآيي، مرا که به انتهاي خيابان خيره شدهام دوباره به نام کوچک صدا ميزني ... و عمر تنهاييام به پايان ميرسد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
پلهای تمام جهان ... بنا شده روی امواج تو ... ویلدایی چشمهایت ... عمیقترین فصل خوابهای من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غروب لب پنجره منتظر نشسته بودم . دوباره جمعه بود . دوباره غروب اما بازم خبری نشد. بازم من موندم و یه دل پر درد که فقط وقتی سبک میشه که صاحبش بیاد. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگوییم / چه بگوییم که غم دل برود چون تو بیایی / تو رو خدا الهم عجل لولیک الفرج رو فراموش نکنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آتش ست این بانگ نای و نیست باد / هرکه این آتش ندارد نیست باد / آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر مِی فتاد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زكات عقل تحمّل نادانان است ... ! امام علی(علیه السلام)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سوار اسب چوبی خاطرهها ... اگرچه هیچ بلد نیستم بچگی کنم ... ! فرقی نمیکند ... وقتی که میخندی ،تمام دنیا در دستهای من جا میشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باورت نیست میروم ... اما گفته بودم که زود میبازی ... گفته بودم بگیر دست مرا ... پیش از آن که مرا بیندازی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 22 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن