✔ عـلـ[بابا]ــی
چراغهای عصر چشمک میزنند ... خیابان به خودش میپیچد ... رفته است با فال های بیسرانجام و دعاهای بیبرگشت ... پشت سرش کسی سالهاست ... فراموش کرده است فوت آخر را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پناه می گیرم ... پشت پلک هایم ... وقتی تو به خواب من، هجوم می آوری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سايه ها ... پاي دكه ي روزنامه فروشي اند ... لاف ِروز لحاف ِ شب مي شود ... و كفاف ِ فكر ... هشدار داده اند مرداب ماندگار نيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بين دو رنگ مي ماند شهر ... عابران ِ زردي از پشت پلك ها تصاوير ناتمام ،خانه مي برند ... و سرخي ها ،تاج ريزي هاي مرده را ... لاي سنگ ها پنهان مي كنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
يك ني لبك به من بدهيد با چشم هايي سياه ... رودخانه و ماه هم ... يك شهر به من بدهيد با دو خيابان ِ موازي ... بازيگرانش تنهايي ... و يك برگ هم مي خواهم با يك جفت كفش راحتي ... فرهاد و كولي ها را هم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اطلاع یا گناهی ندارم ... باید به بندگان مختلف خدا رجوع و سلام کرد ... بعد از آن ها پرسید: به کدام یک از منظومه های شمسی علاقه دارند ... من یا علیه من؟ ... ! ( آنا شکراللهی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
با ته ریش خیس ... پلّه پلّه ... به بستر زمهریرم بازمی گردم ... هیچ کس خبر ندارد از این راز ... الّا تو ... که مرا تعقیب می کنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ کس به آخر دنیا نمی رسد ،الّا من ... که بالای نیمه شب ،از تقطیع شعرهایم پایین می آیم ...ده هلالِ انگشت فرو می کنم به آب قنات ... تا برهم زنم چهره ی تابان اَت ... ! (احمد فریدمند)
✔ عـلـ[بابا]ــی
چقدر افتادن خوب است ... زمین خوردن و راههای دوباره پریدن ... و به تو رسیدن ... به تو که چقدر از مسیر گمراهی من شیطان می آی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهاران بسیاری را ... پای آن نهال نورس گردو ... که پدر بزرگ کاشته بود گریستیم ... و به شاخه هایش دخیل بستیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 57 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن