✔ عـلـ[بابا]ــی
چهل و سه سال پس از مرگ "رهی"؛ نازک خیالی در آئینه شعر ... ! محمد حسن رهی معیری، در سال ۱۲۸۸ خورشیدی در تهران چشم بر جهان گشود. او را غزلسرائی چیره دست میدانند که در زمان افول ترانه، با کلمات زلال آهنگین خود، آن را از ابتذال رهانید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پسرك كلاهش را برداشت ... و هرچه دست توي آن چرخاند ... لبخندي پيدا نكرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
قبله ام می شوی تا نمازم را به جا آورم ... جای پایت را بینداز روی چشم هایم ... بینداز حرفی هم از دهانت ... تا این گنجشک ها بیرون نپرند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زلزله ای به قدرت خنده های تو ... حوالی جایی که ایستاده بودم ... دست و پایم را با بیدها اشتباه گرفت ... مخروبه تر از این "آباد" نمی شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه باران و بهار ... نه سپیدی بی انتهای زمستان ... ترمز شدید اتومبیلی شاید ما را کنار پنجره بیاورد ... ! (عبدالصابر كاكايي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
فایده گاو بودن ... معلمی از دانش آموزان خواست فایده گاو بودن را بنویسند ... و این انشاء یکیاز آن دانش آموزان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جهان را با چشم نیمه باز نگاه می کنم ... با سیاهی ،سپیدی و تو ... که در سایه روشنهایش نشسته ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتن ... ! (کیانا برومند جاوید)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن