✔ عـلـ[بابا]ــی
فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند ... ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد ... وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار ... از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز ... با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده ... حالا داره به گريه هات ميخنده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روي هر سينه سري گريه کند وقت وداع ... سرمن وقت وداع گوشه ديوار گريست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستهايت تکيه گاهم بود و نيست / عشق تو پشت و پناهم بود و نيست / حيف! آن وقتي که عاشق شد دلم / چيز سبزي در نگاهم بود و نيست / عشق اين سرمايه بازار دل / آب اين روي سياهم بود و نيست / ياد آن ايام مشتاقي بخير / عاشقي تنها گناهم بود و نيست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حيف از آن صداقتي که بود و نيست/ آن همه نجابتي که بود و نيست/ اي شکوه سبز تو براي من/ سايه حمايتي که بود و نيست/ يک صداي خسته در گلوي ني/ ناله شکايتي که بود و نيست/ آن همه دو بيتي آن هم غزل/ شرح بي نهايتي که بود و نيست/ عشق اگر چه گاه جلوه مي کند/ عاشقي حکايتي که بود و نيست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر که عاشق شد جفا بسيار مي بايد کشيد/ بهر يک گل منت صد خار مي بايد کشيد/ من به مرگم راضيم، اما نمي آيد اجل/ بخت بد بين، از اجل هم ناز مي بايد کشيد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر سهم من از اين همه ستاره ... فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست ... همين انتظار رسيدن شب برايم کافيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینک، خزانهای پی در پی از هم، برگهای جوان میخواهند ... ! می توانستیم (توانستن) را به برگها بیاموزیم تا (افتادن) نیز توانستن باشد … ! (بیژن اللهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل نيست چنين سرکش و رعنا که تويي/ مه نيست بدين گونه فريبا که تويي/ غم برسر غم ريخته آن جا که منم/ دل برسردل ريخته آنجا که تويي / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سکوت دادگاه سرنوشت ... عشق بر ما حکم سنگيني نوشت ... گفته شد دل ها همه از هم جدا ... واي بر اين حکم و اين قانون زشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از دوست چه ميماند در آينه فردا ... جز حرف دل انگيزش ، جز خاطره اي زيبا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بوي يوسف ميدهد پيراهنت ... پير کنعانم براي ديدنت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پيري آن نيست که بر سر يزند موي سفيد ... هر جواني که به دل عشق ندارد ، پير است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن