✔ عـلـ[بابا]ــی
جا مانده است ... چیزی ،جایی ... که هیچ گاه دیگر ... هیچ چیز ... جایش را پر نخواهد کرد ... نه موهای سیاه ... و نه دندانهای سفید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ وقت ، هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد ... امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی ... که به خاطر لرزش دستانم ،در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند ... (حسین پناهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند ... بجای شمع ... گِرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل به گل , سنگ به سنگ این دشت ... یادگاران تواند ... رفته ای اینک و هرسبزه و سنگ ... در تمام در و دشت ... سوگواران تواند ... ! (ح.م)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمیدانم ... نمیدانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کنون ، هوای سفر در سر ... نشسته حلقه صفت بر در ... به هیج سوی نمی رانم ... حدیث خویش نمی دانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنچه هستی ،هدیه خداوند است به تو ... آنچه میشوی ،هدیه تو به خداوند است ... پس ... "بی نظیر باش" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی تو هوای خانه ی مان سرد می شود ... برگ درخت باور مان زرد می شود ... شب بی تو روی صبح نمی بیند ای دریغ ... خورشید بی تو منجمد و سرد می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شویم ... مرگ آنست که از خاطره ها محو شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز پلک کوچه بالا می رود ... چشمه ای از کوچه ی ما می رود ... گفتمش آخر کجا ؟ ... خندید و گفت: - - « می روم آنجا که دریا می رود » ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 18 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن