✔ عـلـ[بابا]ــی
ای زندگی تن و توانم همه تو ... جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو ... تو هستی من شدی، ازآنی همه من ... من نیست شدم در تو، از آنم همه تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی ... نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بوَد آیا که خرامان ز دَرَم بازآیی ... گره از کار فروبسته ما بگشایی ... نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی ... گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند ... لیکن از شوق حکایت به زبان می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما خلوتِ رخوت زدهی مردابیم ... تصویر سرابِ تشنگی در آبیم ... عالم کفنی به وسعتِ بی خبری ست ... ای خواب ، تو بیداری و ما در خوابیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاموش به کوی روشن ماه برو ... تا خلوت عارفان آگاه برو ... حیران تماشای رسیدن ها باش ... بی چشم ببین و بی قدم راه برو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نازار دلي را كه تو جانش باشي ... معشوقه پيدا و نهانش باشي ... زآن ميترسم كه از دل آزردن تو ... دل خون شود و تو در ميانش باشي ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم ... وندر اين كار دل خويش به دريا فكنم ... از دل تنگ گنه كار برآرم آهي ... كآتش اندر گنه آدم و حوا فكنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را ... میجویمت چنان که لب تشنه آب را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرسید یکی که عاشقی چیست؟ ... گفتا: که مپرس از این معانی ... آنگه که بخواندت ببینی ... وآنگه که بسوزدت بدانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ... ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم ... بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ... طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق ... که در این دامگه حادثه چون افتادم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
" یوتی الملک من تشاء و ینزع الملک ممّن تشاء و یعز من یشاء و یذل من یشاء " از عرش تا فرش ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن