✔ عـلـ[بابا]ــی
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوچههایمان را بهنامشان کردیم ... که هرگاه آدرس منزلمان را میدهیم بدانیم ... از گذرگاه کدامشهید " با امنیت و آرامش " به خانه میرسیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست ... که از آن دست که او می کشدم ،می رویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج ... فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تاکنون پرواز طاووس دیدهای ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت ،کافری ست ... راهرو گر صد هنر دارد ،توکل بایدش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ... عقل می خواست کز آن شعله چراغ افزود / دست غیب آمد و بر سینهی نامحرم زد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ... ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آداب میهمانی رفتن در طهران قدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گیرم که در بیداری ات مرا راندی (کُشتی) ... آرزو بر دلت بماند ... ! در خوابهایت زندگی خواهم کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اسب بخار چيست و چرا برای قدرت موتورها این اصطلاح به کار می رود ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
«دستگاه مشترک عشق شما خاموش است»! این جوابی است که من میگیرم ... مرده شور این همه خاموشی را ... نقد و یکجا ببرند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن