✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند ... آدم های متوسط درد خودشان را دارند ... آدم های کوچک بی دردند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوابم یا بیدارم ... تو با منی با من ... نزدیک تر از پیرهن ... باور کنم یا نه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به یاد هق هق بی وقفه ی من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفیق روزان روشن رهایی من ... ستاره ها را صدا بزن ، دلم گرفته ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آزردهام، آزرده از این عمر نفسگیر / این تهمتآلوده به بدنامی و تحقیر / بس خستهام ای شوق رهایی تو کجایی؟ / تا باز کنی از دل و دستم غل و زنجیر / آوار شدن وسوسهی روز و شبت نیست؟ / ای خانهی دیرینه که با من شدهای پیر / ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
این قافله عمر عجب می گذرد ... دریاب دمی که با طرب می گذرد ... ساقی غم فردای حریفان چه خوری ... پیش آر پیاله را که شب می گذرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد ... که گوشواره گوش کر قضا کردم ... همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال ... ترا که جان مرا سوختی دعا کردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جان از غم زمانه و دل از فراق تو زخمي است ... حالا بگو چه كنم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جخ امروز از مادر نزادهام ... نه ... عمرِ جهان بر من گذشته است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به گِرد ِناکسان بیگانه مهمان بود ومن حیران ... کسان را دردیار ِخود بسی بی یار وکس دیدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر که تو شاعر بودی ... من و تو از تمام درختان سر بودیم ... اینجا مرگ از خویش میمیرد، شاعر ما از عشقمرگ در قبرستان ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن