✔ عـلـ[بابا]ــی
با روح کودکانه شدی پیر ... یک عمر میز و دفتر و دیوار ... جان ترا سپرد به دیوان ... پای ترا فشرد به زنجیر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در مرهم نسیم بیاویز ... هر چند زخم های تو کاری است ... آه این شیار ها که پیشانی است ... خط شکست هاست ،در برج روح تو ... کز پای بست روی به ویرانی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیرون از این حصار غم آلود ... جاری است زندگانی ... دردا که شوق با ما غریبه است ... دردا که شور از ما فراری است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای در حصار حیرت زندانی ... ای درغبار غربت قربانی ... ای یادگار حسرت و حیرانی ... از من اگر بپرسی ،دیری است مرده ای ، بی آنکه خود بدانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتنیها کم نیست، من و تو کم گفتیم، مثل هذیان دم مرگ ... از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فـراق را بـه فـراق تـو مبتـلا سـازم ... چنان که خون بچکانم ز دیدگان فراق ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ياد آن بوسه كه هنگام وداع ،بر لبم شعله حسرت افروخت ... ياد آن خنده بيرنگ و خموش ،كه سراپاي وجودم را سوخت ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن