✔ عـلـ[بابا]ــی
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من ؟ ... الهی خون شوی ای دل ،تو هم گشتی رقیب من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای ره گشوده در دل دروازه های ماه ... با توسن گسسته عنان ... از هزار راه رفتن به اوج قله مریخ و زهره را تدبیر می کنی ... آخر به ما بگو ،کِی قله بلند محبت را ... تسخیر می کنی ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست ... من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ... ای عشق تو را دارم و دارای جهانم ... همواره تویی ،هرچه تو گویی و تو خواهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اتل متل ... ورژن اسلامی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پسرک یک شب رو کرد به آسمان و به ماه گفت : چرا دوست دختر من یک گل رز را که یک روز براش زنده میمونه و بعد خشک میشه دوست داره ،ولی من که هر روز براش میمیرم و زنده میشم رو دوست نداره ... ! . . . . . . ماه جواب داد: ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من مسافر، تو مسافر، تن مان خسته راه ... مقصد عشق پر از درد و هوار است هنوز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر درخانه دل برگ گلي ميکوبم ... روي آن با قلم سبز بهار ... مينويسم اي يار ... خانهي ما اينجاست ... تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست ؟ " ... ! (فريدون مشيري )
✔ عـلـ[بابا]ــی
" داستان ضامن آهو " حقیقت یا افسانه؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم ... به آن امید دهم جان که خاک کوی تو باشم ... ! ( یا غریب الغربا ... )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 18 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن